![]() |
![]() |
|
|
سلام آدر س www.khenya_2.persianblog.comجدید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 19:58 توسط اسماعیل صحافی زاده |
|
|
امروزصبح یه گفتگوی خودمونی داشتم با یکی ازناخداهای دیری . یکی ازخاطرات صید وصیادیش روبرام تعریف کرد . خاطره جالبیه . جریان ازاین قراره که ناخدا به همراه دوتا ازبرادراش به صید ماهی می رن که موج تورصیادیشونو توموتورقایق می پیچونه وقایق غرق می شه . ادامه ...
تنهای تنها ، قایقی سرگردان و وارو میان امواج ، پاهایشان آویزان درآب وبا دستهایشان محکم لبه قایق راچسبیده اند . چند ساعتی می شود که قایقشان غرق شده است . تاچشم کارمی کند سکوت است و تنهایی .خورشید رو به غروب است وسرما شدید تر، دست وپایشان بی حس شده ، ولی خوب می دانند که صحبت مرگ وزندگیست .علی بدخلقی هایش با خانواده ودوستان را به یاد می آورد ، چهره شکسته مادرش را، خواهش های خواهروبرادر کوچکش را برای فقط چند تومان پول بغض گلویش را می گیرد. کاش می توانست بگرید ....نه علی دیگر ازکوسه نمی ترسد ، بد خلق نیست. علی تخم لاک پشت ها را حتما به دوستش می رساند.فقط وفقط اگر...صدای حسن علی رابه خودمی آورد . سمت راستش را اشاره می کند .قایق نیست . مایوس ونامید، نمی دانم. براستی نمی داند .ولی ناخدا بهترازدوبرادرش می داند که جزرومد آب قایق را به طرف آبهای بین المللی برده است وتنها امیدش به ناکوهای هندی ونفت کشهایی است که درآن حوالی عبورمی کنند ..قایق درمسیرآب درحال حرکت است وموجهای مرده قایق را به بالا وپایین می برند .دقایقی دیگر می گذرد. آسمان روبه سیاهی است ووقت بیداری ستارگان . ناخدا هنوز باور نمی کند ، علی همه چیز را تمام شده می بیند ، صدای گریه حسن بلند می شود . ما ت ومبهوت ، مایوس وناامید ، بی ناوبی رمق .غرق دررویا . ناگهان ... ناخدا خوب که دقت می کند سیاهی کوچکی را ازدور مشاهده می کند .جرقه امید دردلشان روشن می شود . سیاهی بزرگ وبزرگترمی شود ، نزدیک ونزدیکتر، یک کنکوردی است که مستقیم به سمت آنان درحال حرکت است .شهری عظیم درپهنه دریا ، حالا آنقد نزدیک شده است که علی علامت یو اس آ را درسینه کشتی می بیند .نا خواسته سروصد ا وکمک خواستن ها بلند می شود . کشتی آرام آرام ازکنارآنها می گذرد بی آنکه متوجه آنها شود دولاب کوچکی که ازعبورکشتی به وجود آمده حسن را ازقایق جدا می کند و نا خدا به هرنحواو را به قایق می رساند .آخرین شانس آن ها ... ناخداخوب می داند که درتاریکی شب بعید است کسی آن ها را پیدا کند ..... لحظاتی بیشتر نمی گذرد که نفت کش توقف می کند سینه کشتی آرام به سمت قایق می چرخد . غیر ممکن است . نفت کش آهسته به سمت آنها حرکت می کند . سرعت خود را آنقدرکم کرده است که موج کشتی آسیبی به آن ها نرساند . حالا دیگر مطمئن شده اند که آنها را دیده اند چرا که تعداد زیادی ازکارگران کشتی روی عرشه جمع شده اند. تعدادی برایشان دست تکان می دهند وتعدادی دیگر وسائل نجات غریق را مهیا می کنند . کشتی به چند متری آنها رسیده ولی نه صدا ونه زبان یکدیگررا می فهمند. نجات ها را به آب می اندازند . یکی یکی آنها را بالا می کشند .قبل ازهمه حسن وآخرین ناخدا، ناخدا به بالای کشتی می رسد علی وحسن را می بیند که روی عرشه کشتی درازکشیده اند وخانم هایی باسگهای پشمالووپرستارانی با کپسول اکسیژن ووسایل پزشکی دورشان حلقه زده اند . تعدادی از خانم ها وخدمه کشتی را می بیند که با دسمتال کاغذی اشکشان را پاک می کنند .پتو، لباس ، غذا، وسایروسایل.... چند ساعت بعد ازطریق بی سیم آنها را به یکی ازلنج های صیادی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:44 توسط اسماعیل صحافی زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| پیوندها |
|
nomre خنیا دیر بن بست حمید شعرانی محسن عمرانی review2 عبدالمحمد شعرانی علی هوشمند سپیده سمیرا یوسف حمید پهلوزاده ابوطالب بردستانی مقدادفخرایی |
|
RSS
|